تبليغاتX
لحظه ی گمشده

لحظه ی گمشده

..تقديم به عاشقاني كه سري پر ازشور دلي پر از مهر و نگاهي پر از پاكي دارند.

من حرفی ندارم.....!!!!

سكوت ميكنم ...

براي گفتن

 و شنيدن، حرفي ندارم

هرگز سخني نمي گويم

ساكت ....ساكت

آرام

به باران و برف وشب و روز نگاه ميكنم

به عمق پاكشان ، به زاتشان گوش ميدهم

من

 ساكت ...ساكت

آرام

همانند نگاه كودكان معصوم ومنتظر

منتظر، سرنوشت خود هستم

من

ساكت ...ساكت

آرام

در اين دنياي پر هياهو و زيبا سكوت ميكنم

كه سكوت سرشار از پاداش الاهيست

 و دل تنگي هايم را از اين دنيا فاني به نجواي باد رها مي سازم

تا به اوج برود.

من

 ساكت... ساكت

آرام

همچون روحم كه ديريست در سكوت مرده است

سكوت ميكنم..

به خاطر

 دوستيهاي كه هر روز بي رنگتر ميشود

از عشق كه با  فصلي  از زمان كهنه مي شود

از مهربانی های که با گذشت زمان تبدیل به نفرت میشود

و از بی رحمیها و جا هلیت که روح انسان را تسخیر خود میکند

سخنی نمیگویم

می نشینم و سکوت میکنم

من

ساکت...ساکت

آرام

سکوت میکنم...

+ نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

1388.2.6 روزی که قهرمان شدیم

   قهرمانی دلاور مردان

 

 ابی را به تمامی ابیدلان

 

تبریک

 

میگویم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

 

 

 

 

چقدر سخته

تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

وبه جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه  داد زل بزني

و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي

حس کني هنوزم دوستش داري

 

چقدر سخته

دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يک بار

زير آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته

تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش

هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

 

چقدر سخته

وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه

اما مجبور بشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوستش داري

 

چقدر سخته

که گل آرزو هاتو تو باغ ديگري ببني

و هزار بار تو خودت بشکني

و اون وقت آروم زير لب بگي:

 

(( گل من باغچه ي نو مبارک!!))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط حميد   | 


سرمو بالا مي گيرم کسي جوابم نميده


خيلي شب هاست يه رهگذربه گريهام نخنديده


ه روزو روزگاريه منو يه دنيا من يه دنيا بي کسي


 شدم يه مشت خاطره يه کوره ي دلواپسي


مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنم


دارن به جرم ساده گيم چوب حراجم مي زنن


تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيز ترن

 

قحطي عشق عاشقاست قلب هاي سنگي مي خرن

 

 

                           به امید روزی که...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

ببامن بمون

                                                               

                                                             

    دیگه از خستگیام خسته شدم

                                                                                     

                                                           بی تو هرگز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

افرینش

در حیرتم که با همه ی شور و حال غم

غم را برای شعله چرا پس کم آفرید 

تا راز عشق خویش دمی بر ملا کند

آدم آفرید

از زخم عشق تا که ننالند عاشقان

در جام لعل ماهوشان مرهم آفرید

حیران کار حضرت عشقم که همزمان

با ساغر لب تو چرا زمزم آفرید

ماند نهان برای ابد تا که راز من

جانا تو را برای دلم محرم آفرید

تا شستشو دهد رخ همچون گل تو را

از اشک چشم شاعر تو شبنم آفرید

از هم نمی شویم جدا کز همیم ما

ما را خدابرای هم و از هم آفرید

در حیرتم که با همه ی شور و حال غم

غم را برای شعله چرا پس کم آفرید 

دل را خدا برای غم عالم آفرید

اول دل آفرید پس آن گه غم آفرید

تا راز عشق خویش دمی بر ملا کند

ز آب و گل محبت خود آدم آفرید

از زخم عشق تا که ننالند عاشقان

در جام لعل ماهوشان مرهم آفرید

حیران کار حضرت عشقم که همزمان

با ساغر لب تو چرا زمزم آفرید

ماند نهان برای ابد تا که راز من

جانا تو را برای دلم محرم آفرید

تا شستشو دهد رخ همچون گل تو را

از اشک چشم شاعر تو شبنم آفرید

از هم نمی شویم جدا کز همیم ما

ما را خدابرای هم و از هم آفرید

در حیرتم که با همه ی شور و حال غم

غم را برای شعله چرا پس کم آفرید 

دل را خدا برای غم عالم آفرید

اول دل آفرید پس آن گه غم آفرید

تا راز عشق خویش دمی بر ملا کند

ز آب و گل محبت خود آدم آفرید

از زخم عشق تا که ننالند عاشقان

در جام لعل ماهوشان مرهم آفرید

حیران کار حضرت عشقم که همزمان

با ساغر لب تو چرا زمزم آفرید

ماند نهان برای ابد تا که راز من

جانا تو را برای دلم محرم آفرید

تا شستشو دهد رخ همچون گل تو را

از اشک چشم شاعر تو شبنم آفرید

از هم نمی شویم جدا کز همیم ما

ما را خدابرای هم و از هم آفرید

در حیرتم که با همه ی شور و حال غم

غم را برای شعله چرا پس کم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

شب عشق

يه شب خواب چشمامو بي خبر برد

به دنيايي از اينجا ساده تر برد

به دنياي گل و نور و ترانه

ميون لحظه هاي عاشقانه

تو تنها دلخوشي ، تنها اميدي

تو حرفي كه نمي گفتم شنيدي

تو با من بودي و من بي تو افسوس !

تو خورشيدي و من دنبال فانوس

تو رقص ماه و خورشيد و ستاره

خودم روياتو مي ديدم دوباره

ميون خواب و بيداري نشستم

هنوزم پيش چشماي تو هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

اسمان ابي

اسمان ابی بود

دنیا رنگین بود

قلب من تیره و تار

نایی نداشتم

بی حرکت و بی جان

نوری تابید بر من

ان نور تو بودی

به درونم امدی

شاد کردی و جان دادی مرا

اری عاشق شده بودم

چه حال عجیبی

دوباره متولد شدم و زندگی کردم

در کنار تو

حال با من بمان تا شاد باشم

و رندگی کنم

تنهایم مگذار

که خواهم مرد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

ايمان

من اگر غصه فراوان دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان. لب خندان دارم

(به تو و عشق تو ایمان دارم)

در غمستان نفسگیر اگر

نفسم می گیرد

ارزو در دل من

متولد نشده.می میرد

یا اگر دست زمان درازای هر نفس باشد

جان مرا میگیرد

دا گریان.لب خندان دارم

(به تو و عشق تو ایمان دارم)

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان.لب خندان دارم

(به تو و عشق تو ایمان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

انتظار

از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم

نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم

بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم

شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم

همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را

در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را

نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد

یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد

بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست

بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط حميد   | 

شب عشق

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط حميد   |